تبلیغات
جهاد اكبر
آخرین مطالب
07:33 ب.ظ
46
حضرت عباس و مسلمان شدن افسر روسی
بسم الله الرحمن الرحیم 
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 
السلام علیك یا قمر بنی هاشم(ع)

السلام علیک یا ابالفضل العباس (ع)



كرامات حضرت عباس(ع) و نجات و مسلمان شدن افسر روسی


مرحوم حاج ملاّ محمود زنجانی كه به حاج ملاّ آقا جان شهرت داشت ، پس از جنگ جهانی اول با پای پیاده به عراق و زیارت عتبات عالیات شتافت . 
در مسیر راه در شهر خانقین برای نماز به مسجد رفت و در آنجا با یك نفر افسر سابق بلشویك كه به صورت عجیبی هدایت یافته بود، آشنا شد و جریانی را از او شنیده كه خواندنی است این شما و این هم داستان مورد اشاره ، او فرمود: 
در شهر خانقین برای ادای نماز به مسجد رفتم و در آنجا مرد سفید پوست درشت و فربهی را دیدم كه مثل شیعه ها نماز می خواند از این موضوع تعجب كردم خدایا او كه مال شمال روسیّه است . 
نمازش تمام شد، نزدیكش رفتم و پس از عرض سلام از لهجه اش یقین پیدا كردم كه او روسی است . 
با این وصف از وطن و مذهبش پرسیدم ، گفت : دوست عزیز من اهل لنینگراد شوروی هستم و در جنگ اول جهانی افسر و فرمانده دو هزار سرباز روسی بودم و ماموریتم تسخیر كربلا بود. 
بیرون شهر اردو زده و در اوج آمادگی در انتظار دریافت فرمان یورش به كربلا بودیم كه شبی در عالم رؤیا شخصیّت گرانقدری را دیدم كه نزدم آمد و با من به زبان روسی سخن گفت و خطاب به من فرمود: دولت روس در این جنگ شكست خورده است و این خبر فردا به عراق می رسد و از پی انتشار خبر شكست روس ، همه سربازان روس كه در عراق مستقرّ هستند به دست مردم كشته می شوند و تو برای نجات خویش از مرگ آن هم به دست مردم ، اسلام را برگزین 

گفتم : سرورم شما كیستید؟ فرمود: من عباس قمربنی هاشم هستم . شیفته جمال پرفروغ و كمال وصف ناپذیر و بیان گرم و گیرای او شدم و همانجا به راهنمایی او اسلام آوردم . 
آنگاه فرمود: برخیز و از نیروهای ارتش روس فاصله بگیر.
 
گفتم : آقا كجا بروم ؟ فرمود: 
نزدیك مقرّ فرماندهی ات اسبی است بر آن سوار شو كه تو را به نجف می رساند و آنجا پیش وكیل و شخصیت مورد اعتماد خاندان ما سیدابوالحسن برو.   
گفتم : سرورم : من تنها ده نفر مامورمراقب دارم چگونه بروم ؟ فرمود: 
آنها همه مست افتاده اند و متوجّه رفتن تو نخواهند شد. 
از خواب بیدار شدم و خیمه خویش را عطر آگین و نورانی احساس كردم ، با عجله لباس خود را پوشیدم و حركت كردم ، مراقبین و پاسداران من مست بودند. 
من از میان آنها گذشتم امّا گویی متوجّه نشدند. 
در نزدیك قرارگاه خویش اسبی آماده بود سوار شدم و آن مركب با شتاب پس از مدّتی كوتاه مرا در شهری پیاده كرد. 
در بهت و حیرت بودم كه دیدم در خانه ای باز شد و مرد كهنسال و منوّری بیرون آمد و به همراه او یك شیخ بود كه با من به زبان روسی سخن گفت : 
مرا به منزل دعوت كرد، از او پرسیدم : 
دوست عزیز آقا كیست ؟ 
پاسخ داد: همان مرد فرزانه و بزرگی كه حضرت عباس (ع)  شما را به سوی او فرستاده و پیش از رسیدن شما، سفارشتان را به او نموده . 
بار دیگر اسلام آوردم و آن مرد بزرگ ، به شیخ دستور داد كه دستورات اسلام را به من بیاموزد و شگفت انگیزتر اینكه روز بعد هم خبر شكست دولت بلشوی روس در عراق انتشار یافت و عربهای خشمگین و به جان آمده ، به سربازان روسی یورش بردند و همه را قتل عام كردند. 
پرسیدم : شما اینك اینجا چه می كنید؟ 
گفت : هوای نجف بسیار گرم است به همین جهت آیت الله اصفهانی در تابستان ها كه هوای اینجا بهتر است مرا به اینجا می فرستد. 
پرسیدم : آیا باز هم حضرت عباس (ع )   را زیارت كرده ای ؟ 
گفت : گاهی ما را هم مورد عنایت قرار می دهد. 

 

كرامات الصالحین ، 231