تبلیغات
جهاد اكبر
آخرین مطالب
01:00 ق.ظ
44
سلام مرا به امام برسان

هر چند وقت یكبار اعزام بود، اما من هر چه مى رفتم و مى آمدم موفق نمى شدم ثبت نام كنم تا اینكه با كاروانى در سال 65 (بیست و دوم تیرماه) به جبهه راه یافتم. به واحد بهدارى مراجعه كردم، پرسیدند چرا جاى دیگرى نرفتى؟

گفتم: هر كجا مى روم مى گویند تو جثه ندارى و نمى توانى كار كنى. خلاصه با گریه و التماس، مرا پذیرفتند و به عنوان امدادگر به “گردان حزب الله” فرستادند. سحرگاه شبى كه دشمن اقدام به تك سنگین كرده بود، براى انتقال اجساد شهداى گردان و حمل مجروحین دست به كار شدیم. تا عصر آن روز به هر مكافاتى بود، زخمیها و شهدا را به پشت منتقل كردیم. در چهره مجروحین جز شادى و به زبانشان جز ذكر خدا چیزى نیافتم. یكى از شهدا، امدادگر همسنگر خودم بود. بعد از ناراحتى و گریه و زارى در كنارش، دفترچه كوچكى پیدا كردم كه خطاب به من عبارتى به این مضمون نوشته بود: حسین عزیزى، در صورت زنده بودن سلام مرا به خمینى عزیز برسان و بگو كه “پایان مأموریت بسیجى اسلام، شهادت است”.

 

من قسم خورده ام

در عملیات بدر [19/12/63- شرق رودخانه دجله، هورالهویزه] یكى از برادران زخمى شده بود. هر چه مى كردند اسلحه اش را بگذارد و برود عقب قبول نمى كرد. گفتم: مى بینى كه دیگر نمى توانى به عملیات ادامه بدهى، چرا نمى روى. بچه كه نیستى. گفت: مى دانى، قسم خورده ام تا نفس دارم از این مملكت و انقلاب دفاع كنم. چطور مى توانم خودم را راضى كنم و با این زخم جزئى بروم عقب و اسلحه ام را زمین بگذارم!