تبلیغات
جهاد اكبر
آخرین مطالب
12:58 ق.ظ
40
خاطراتی از رزمندگان
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

انتخاب شهادت

شهید حاج جعفر ذاكر

شبى دیدم صداى گریه‏ى بلند «حاج جعفر» مى‏آید. داخل اتاق شدم و وقتى پرسیدم چه شده؟ گفت: «الآن امام در تلویزیون گفتند: اى كاش من هم یك پاسدار بودم!».

با شنیدن همین جمله از امام، ایشان وارد سپاه مى‏شود. همیشه مى‏گفت من زودتر از اینها باید این شغل را انتخاب مى‏كردم.

... شهید حاج جعفر، مسؤول تداركات نیروى صد هزار نفره‏ى سپاه محمد رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم بود، در منطقه‏اى كه نیرو اعزام مى‏كرد، قبل از عملیات شهید مى‏شود. دوستان ایشان فقط به خاطر مظلومیت ایشان گریه مى‏كردند.

... چون از نحوه‏ى شهادتش هیچ اطلاعى نداشتم، خیلى دلم مى‏خواست بدانم چطور شهید شده است. آخر او خیلى مظلومانه و بى سر و صدا شهید شد. تا این كه شبى به خوابم آمد و گفت: «زمانى كه نزدیك بود سرم به زمین اصابت كند صحنه‏اى برایم پیش آمد كه گفتند: «یا همسرت، یا شهادت». رو به من با حالت شرمندگى گفت: «من شهادت را انتخاب كردم». نكته‏اى را كه فراموش كردم بگویم این است كه شهید، چندین بار به سفر حج مشرف شده بود و در سال شصت پاسپورت مكه در جیبشان بود كه به ایشان گفتند در جبهه به تو نیاز بیشترى هست و به همین دلیل حاج جعفر به حج واجب خود نرفت و ماندن در جبهه را ترجیح داد.

راوى: همسر شهید

گریستن براى شركت در عملیات

قبل از عملیات كربلاى پنج در گردان پیچید كه هر كس مى‏خواهد در عملیات شركت كند، خیلى سریع غسل شهادت انجام دهد. بعد از انجام غسل، در حال برگشت، «منصور ضامن» را دیدم كه نگران است. پرسیدم: «چه شده؟». گفت: «پلاكم را گم كرده‏ام و هرجا را كه مى‏گردم آن را پیدا نمى‏كنم». به طرف فرماندهى گردان رفتیم و جریان را گفتیم. فرمانده هم گفت: «باید پلاك پیدا شود وگرنه نباید در عملیات شركت بكند»؛ اما منصور از پا ننشست و شروع به گریه و زارى كرد تا این كه فرمانده را نسبت به شركت خود در عملیات راضى نمود و پلاك جدید برایش صادر شد. او در همان عملیات در حالى كه آن پلاك جدید را بر گردن داشت، به خیل شهدا پیوست.


فرماندمان امام زمان(ع)(عج) است


بعد از اتمام خدمت سربازی، وارد جهاد شدم. در سال 1362 بود و من که هنوز هوای جنگ و جبهه در سرم بود، به عنوان نیروی پشتیبانی از طرف جهاد به منطقه اعزام شده و مسئولیت اعزام نیرو به منطقه را به عهده گرفتم. کار بچه های جهاد پشتیبانی و تدارکات بود اما من سال بعد داوطلبانه در عملیات خیبر شرکت کردم.

حدود دو ماه نیز در جزیره مجنون بودم. یک شب دشمن که از خسارات ناشی از گلوله باران خاک ایران رضایت خاطر پیدا نکرده بود و نمی خواست به این حد از جنایات خود اکتفا کند، دست به بمباران شیمیایی زد. مهمات ما تمام شده بود و دو لشکر محمد رسول الله (ص) و 41 ثارالله با هم قاطی شده و منتظر ایستاده بودند تا عملیات را شروع کنند.

فرمانده قبل از شروع عملیات با بچه ها کمی صحبت کرد. او گفت:

من فرمانده شما نیستم، فرمانده همه ما آقا امام زمان (عج) است ....

هنوز صحبت های فرمانده به اتمام نرسیده بود که با گلوله دشمن به شهادت رسید. بچه ها از همان محور دست به عملیات زدند و بچه های جهاد نیز پشتیبانی جنگ را عده دار شدند.

مواد شیمیایی هوا را خفه و مسموم کرده بود. تا صبح طاقت آوردیم و فردا همزمان با طلوع دل انگیز خورشید، پیروزی نصیب ما شد. بعد از این عملیات به منظور بازسازی و برق کشی روستاها به بستان رفتیم.

هواپیماهای دشمن سراسر بستان را بمباران کرده بودند و بازسازی آن مشکل به نظر می رسید، اما در مقابل همت و پشتکار بچه های جهاد، کار کوچک و پیش پا افتاده ای بیش نبود.